أحمد بن أعثم الكوفي ( مترجم : مستوفى )
158
الفتوح ( فارسي )
( 1 ) هستم . عيسى ( ع ) مرا دعا كرده است كه در اين كوه چندان زنده بمانم كه عيسى ( ع ) از آسمان فرود آيد . شما را آگاهى مىدهم كه چون چند خصلت در امّت محمّد ( ص ) پديدار آيد - كه در آن شكّ نباشد - ببايد گريخت . فضله گفت : مرا از آن خصال خبر ده تا واقف شوم و از آن بپرهيزم . زريب گفت : آن وقت كه مردان با مردان و زنان با زنان آميزند و بدان اكتفا كنند . امرا با غلامان در سپوزند و با خادمان و بندگان استشارت كنند . بىگناهان را بكشند تا گناهكاران پند گيرند . صدقه ندهند الّا اندك ، چنان كه وقت باشد كه درويشى خالى بگردد و ده درم نيابد . قرآن به الحان و مزامير بخوانند و در مسجدها زركارى و نقاشى كنند و منارههاى بلند برآرند . دروغ گواهى دهند و رباخوار و زناكار باشند و باران اندك بارد و غلّات اگر چه فراوان باشد به نرخ گران باشد . چون اين خصال ظاهر شود ببايد ترسيد كه عياذ باللّه خشم خدا در رسد . زريب اين بگفت ، بازگشت و در غار شد و مسلمانان روان شده غنايمى كه از رساتيق يافته بودند نزديك سعد وقّاص آوردند و قصّهء زريب بن بريسيا [ 141 ] و كلماتى كه از او شنيده بودند تقرير كردند . پس ، سعد وقّاص نامهاى نوشت به امير المؤمنين عمر و از قصّهء زريب خبر داد . امير المؤمنين جواب نامهء سعد بازنوشت و او را در آن مكتوب ثناها بگفت و فرمود : چون بر مضمون اين نامه واقف شوى به نفس خود برو به آن [ 142 ] كوه و از حال زريب تفحّص كن و آنچه تو را معلوم شد به شرح و تفصيل بنويس و بازنماى . چون نامهء عمر به سعد وقّاص رسيد به حكم و فرمان خليفه برنشست و به آن كوه رفت . خود بانگ نماز گفت ، چيزى نشنيد . مردمان را فرمود تا از هر جانب بانگ گفتند ، هيچ جوابى نيافتند . پس ، سواران را فرمود كوههاى حلوان را بگشتند و هاتف را طلب مىكردند . چند شبانه روز در تك و پوى بودند و به جدّ تمام او را مىجستند ، آواز مىدادند و به نام مىخواندند ، هيچ آواز نشنيدند و اثرى نديدند و از حال او هيچ معلوم نتوانستند كرد . سعد بازگشت و كيفيّت حال به امير المؤمنين عمر ( رضى ) نوشت .
--> [ ( 141 ) ] چ : زريب بن يريليا . [ ( 142 ) ] ب : پايان .